X
تبلیغات
DASTANE RASTAN

DASTANE RASTAN

زن بی وفا


حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 13:16  توسط Reza  | 

قانونی اما غیر منطقی!! . . . . .

دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ، اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهید. استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست. و این حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 18:34  توسط Reza  | 

بدون عنوان

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته آسمان پر باران چشم هایم بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 21:22  توسط Reza  | 

کاش زندگی...

کــــــــاش گاهی زنـــــــــدگی

[◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►]

داشت . . . !


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 19:2  توسط Reza  | 

عشق

عشق گوش دادن نيست 

بلكه درك كردن است

 فراموش كردن نيست

 بلكه بخشيدن است

 عشق ديدن نيست

 بلكه احساس كردن است

 عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست 

بلكه صبر و ادامه دادن است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 15:47  توسط Reza  | 

خسته ام از...

نمیدونم من اینجوری فکر میکنم یا برای بقیه هم پیش اومده که تا یه لحظه فقط یه لحظه فکر میکنی میتونی به

یه نفر تکیه کنی پشتت خالی میکنه .همون کس ارزش دوست داشتن گفتناتو درک نمی کنن و به حساب

کمبودات میزارن.  بعضیا فکر میکنن دل آدما پیاده رو میان و رد میشن و میرن انگار نه انگار احساسات یه نفر رو له کردن.

خسته شدم از دوستای دو رو .عشقای دروغ. هردوشون ادعای رفاقت و معرفت میکنن و از پشت خنجر میزنن.

کاش ما آدما یه ذره فقط یه ذره به فکر دیگران باشیم و یه لحظه خودمونو جاشون میزاشتیم تا بفهمیم تو

همچین حالاتی چه احساسی دارن . ولی سرشونو مثل کبک کردن زیر برف .

وقتی ازشون گله میکنی میگن:من کی اینجوری بودم؟هر بی معرفتی و نامردی از سمت تو بوده.من کی

همچین کاری کردم و...

بیشتر اوقات فکر میکنم تنهایی جلو کل دنیا وایستادم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:12  توسط Reza  | 

سرنوشت

سرنوشت

هرگز به دیگران اجازه نده

قلم خودخواهی دست بگیرند

دفتر سرنوشتت را ورق بزنند

خاطراتت را پاک کنند

و

در پایانش بنویسند قسمـــــــت نبود!!!

و به همین سادگی سرنوشتت را برای همیشه عوض کنند...
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:7  توسط Reza  | 

بهشت و جهنم

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:46  توسط Reza  | 

اشک بی رحم

دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی ؟

عاشقم ! با من ازدواج می‌کنی ؟

اشک گفت :  ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی !

تو چقدر ساده‌ای ! خوش خیالِ کاغذی !

توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست ! تو فقط دستمال باش !

دستمال کاغذی ، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد

آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد ، مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد ، چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 19:22  توسط Reza  | 

دو خط موازی

معلمی در کلاس به دانش آموزان گفت :

دو خط موازی رسم کنید  دو خط موازی روی کاغذ ترسیم شد ...

دو خط موازی ترسیم شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

و در همان یک نگاه قلبشان تپید. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت :

ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم.و خط دومی از هیجان لرزید .

خط اولــــــــــی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .

من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده

و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .

خط دومــــــی گفت :

من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گــــــــل ســـــــــرخ شوم ،

یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود .

خط دومــــــی گفت شنیدی کــــــه چه گفتند :

 هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نــــــمی رسیم... و دوباره زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم .

بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .

خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند

از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند

و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند …

از صحراهای سوزان …

از کوهای بلند …

از دره های عمیق …

از دریـــــــاها …

از شهرهای شلوغ …

سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .

هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند .

 شما همه چیز را خراب میکنید.

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .

اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ،

دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتــــــــان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید .

اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ،

همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید

رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان .

دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند

نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم … جمع نقیضین محال است .

و بالاخره به کــــــــــودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید .

نه در دنیای واقعیات .

آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .

اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .

« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : این بی معنیست .

خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟

خط اولی گفت : این که به هم برسیم .

خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود

و بر بومش نقاشی میکرد .

خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .

خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت

و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت

 سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 19:38  توسط Reza  | 

اونی که گفت

اونی که گفتم برو گفت نمیشه.../یه روز دیگه رفت واسه ی همیشه.../

وقتی می خواست بره منو صدا کرد.../واستاد و تو چشمای من نگاه کرد.../

گفت میدونی خودت واسم عزیزی.../این اشکارم بهتره که نریزی.../

باید برم سفر واسم بهتره.../ولی کسی که مونده عاش تره.../

تقدیر ما از اول هم همین بود.../یکی تو آسمون و تو زمین بود.../

هرجا برم همیشه ایرونیم.../غرق یه حس پریشونیم.../

خدا نخواست همیشه پیشم باشی.../

تو تقدیر ما هرچی حیرونیه.../مال خطوط روی پیشونیه.../

شاید اگر دائم بودی کنارم.../یه روز می دیدم که دوست ندارم.../

می خوام برم که تا ابد بمونم.../سخته برای هردومون می دونم.../

گریه نکن گریه هاتو نگه دار.../لازم میشه گریه برای دیدار.../

بذار پر گریه بشه خاطره.../هرکی که اشک نریزه عاشق تره.../

اون کسی که می خواد بشه ستاره.../هیچ چاره ای به جز سفر نداره.../

بذار برم یه مدتی بمونم.../شاید که قدر اینجا رو بدونم.../

اصلا شاید اونجا دووم نیارم.../یا ناتموم بمونه اونجا کارم.../

دعا نکن اونجا بهم نسازه.../آدم که حرفش دوتا شه می بازه.../

رفتن من شاید یه امتحانه.../واسه شناسایی این زمانه.../

خودم میرم عکسام ولی تو قابه.../می شنوه حرفام ولی بی جوابه.../

بارون که بارید برو زیر بارون.../به یاد دیدارای اون روزامون.../

تو چمدونم پر عطر یاسه.../چشام با چشمای تو در تماسه.../

فکر نکنی دوری و اینجا نیستی.../قلب من اونجاست تو که تنها نیستی.../

رفتن من بازی سرنوشته.../همون که روی پیشونیم نوشته.../

یه کاری کن این رفتن موقت.../آدما رو نندازه توی زحمت.../

نذار که نقطه ضعفتو بدونن.../پشت سر من و تو چیز بخونن.../

منتظر شعرا و نامه هاتم.../هرجا میری بدون منم باهاتم.../

غصه نخور زندگی رنگارنگه.../یه وقتایی دور شدنم قشنگه.../

دیگه سفارش نکنم عزیزم.../نذار منم اینجوری اشک بریزم.../

شاید یه روز دیگه بهم رسیدیم.../همدیگرو شاید یه جایی دیدیم.../

شاید یه روز دیدی که توی جاده.../یه آشنا منتظرت واستاده...!!!/
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 12:40  توسط Reza  | 

دیوانه ها پایان نمی شناسند

گناه ناامیدی هایم…سلام!
کاش می شد به سادگی یک سلام تمام نبودنت را از یاد ببرم و پاک کنم این همه دلتنگی را از لوح فرسوده ی دل
کاش می توانستم با یک سلام ساده در آغاز این نامه ها خط کشم بر هرچه فاصله هست از دستان من تا لمس بودنت
می بینی؟ دیگر حتی سلام هم برای من که دور از تو مانده ام واژه ی دلنشینی نیست … چرا که با هر درود به یاد می آورم که روزی تورا بدرود گفته ام و غرق می شوم در آرزوی شیرین آن ساعت که تا نهایت هستی عشق، کنارم باشی و هیچ گاه نیازمند سلامی دوباره نشویم
با این همه اگر سلام را کنار بگذارم، در سطرهای نامه هایم چه بنویسم من که می ترسم از رسیدن به واژه ی خداحافظ ؟؟!
این روزهای بودن و نبودنت، چیزی در سینه ام عجیب دلتنگ تو می شود و گاه میان لحظه هایی که مانده در سکوت یک بغض، به نفس نفس می افتد از اضطراب عشق و آنقدر بی قرار و آشفته می تپد که احساس می کنم در این جسم، دیگر جایی برای این همه احساس نیست
می بینی مرا که چگونه با حال و روزی پریشان تر از مجنون و چشمانی لبریز عشق که جهانی را به نظاره می نشاند، رسوای آدم شده ام و ستوده ی عالم؟!
عالمی که بر پایه ی عشق تکیه کرده و می داند که بود و نبود عشق یعنی بود و نبود او
… و اما اعتراضی نیست بر آدمیان؛ این فرزندان فراموشکار که از آن همه عشق تنها نامی را یدک می کشند که برایشان شبیه ” نمی دانم” معنا می شود
اگر خوب گوش دهی می شنوی که حکایت شیفتگی ام هرشب میان ستارگان این سو و آنسو سرک می کشد و آسمانت را سرشار می کند از تلألؤ عشق
و با این همه هنوز نامت را با واژه های سکوتم نجوا می کنم مبادا که به گوش شیطان برسد و آتش کینه اش میان قلب من و تو جدایی بیاندازد
اما تو …. یادت نرود در جواب فریادهای بی صدایم لبخند بزنی!
خوب من ، باز هم بخند . بخند تا صدای شیون شیطان ، خدا را هم به خنده بیاندازد و آنوقت در سایه ی تبسمش لحظه هایمان را نقشی از عشق و ایمانی ابدی بزنیم
حالا بگذار همین جا که هنوز لبخند برلب داری نامه ام را پایان برم تا شادی ات در قاب لحظه هایم همیشگی شود
اما اگر باز هم دلتنگ حرفهایم شدی، چشمانت را ببند و سرت را بگذار بر شانه هایی که اینجا دور از تو مانده اند و خوب خوب گوش بسپار بر من، که تا هر کجا که بخواهی با تو از عشق سخن خواهم گفت.
نه ! خداحافظ نمی گویم … من هنوز برایت از جنون قصه ها دارم …
دستانم را رها مکن … که دیوانه ها پایان نمی شناسند.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 13:3  توسط Reza  | 

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا این که یک روز اون اتفاق افتاد.. حال دختر خوب نبود.. نیاز فوری به قلب داشت.. از پسر خبری نبود.. دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی.. ولی این بود اون حرفات.. حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد.. دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید.. درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم. الان که این نامه رو می خونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون می دونستم اگه بیام هرگز نمی ذاری که قلبمو بهت بدم.. پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم.. امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. (عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی توانست باور کند.. اون این کارو کرده بود.. اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد.. و به خودش گفت چرا هیچ وقت حرفاشو باور نکردم…
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 16:1  توسط Reza  | 

یه داستان رمانتیک و غمناک

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:47  توسط Reza  | 

گروه 99

گروه نود و نه
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحالهستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید اینکار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پساز انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت ازفردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 17:44  توسط Reza  | 

باز باران

باز باران بی ترانه ... باز باران , با تمام بی کسی های شبانه ...
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه ... باز می اید صدای چک چک غم ... باز ماتم .. ! من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ... نمی دانم ... نمی فهمم ، کجای قطره های بی کسی زیباست ؟ !! نمی فهمم , چرا مردم نمی فهمند ؟ !! که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ... کجای ذلتش زیباست ؟ !! نمی فهمم ... کجای اشک یک بابا ،
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران ... به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده ... کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟ !! کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟ !! نمی دانم ... نمی دانم چرا مردم نمی دانند ؟!! که باران , عشق تنها نیست .. !
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست ...
کجای مرگ ما زیباست ... نمی فهمم !! یاد آرم , روز باران را ... یاد آرم مادرم در کنج باران جان داد ... کودکی ده ساله بودم ، می دویدم زیر باران ... از برای نان ! مادرم افتاد ... مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد ... فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود ...
نمی دانم ، کجای این لجن زیباست ؟ !! بشنو از من , کودک من ... پیش چشمم , مرد فردا ... که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست ... ! و ان باران که عشق دارد ... فقط جاریست برای عاشقان مست ... و باران من و تو درد و غم دارد ... خدا هم خوب می داند که ، این عدل زمینی , عدل کم دارد ... !
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 17:8  توسط Reza  | 

روزگار تلخ ما

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه

گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند

زمستان تمام شد و کلاغ مرد !

اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند :

آخی خوب شد مرد ، راحت شدیم از این غذای تکراری !

این است واقعیت تلخ روزگار ما ...!؟

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 17:5  توسط Reza  | 

می نویسم برایش

برایش می نویسم دوستت دارم

آخه میدونی

آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفهاشونو از یاد میبرن

ولی یه نوشته , به این سادگیها پاک شدنی نیست .

 گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره

ولی تو بنویس ..
تو ...
بنویس .

یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسیر میشه

یه قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت میشه

یه لب همیشه باید توش خنده باشه وگرنه زود پیر میشه

یه صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچ کس نمی چسبه

دفتر نقاشی باید خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفید فرقی نداره

یه جاده باید انتها داشته باشه وگرنه مثل یه کلاف سردرگمه

یه قلب پاک همیشه باید به یه نفر ایمان داشته باشه وگرنه فاسد میشه

یه دیوار باید به یه تیر تکیه کنه وگرنه میریزه

یه چشم اشک آلود ، یه دل غم آلود ، یه کبوتر عاشق ، یه قناری خوش آواز ، یه لب خندون ،

 یه صورت شاد ، یه جاده با انتها ، یه دفتر نقاشی ، یه قلب پاک، یه دیوار استوار ،

 فقط یه جا معنی داره ،

جائی که چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچیکت رو من خندون کنم ،

نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اینکه به من

تکیه می کنی احساس مسئولیتم بیشتر میشه
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 12:54  توسط Reza  | 

باور نمیکنم

هیچ باور نمیکردم اگر بگویم برو میروی و مرا با داشتن این همه خاطره تنها می

گذاری.گفتی : زمان همه چیز را درمان میکند .

خنده ام می گیرد.

این همه آشوب به راه انداخته و رفته ای که کاری دست زمان داده باشی؟!

برو!روزگاری می آید که برگردی . آن موقع زمان را برایت معنا خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 12:48  توسط Reza  | 

روز قبل تولد


امروز روز دادگاه بود ومنصورداشت ازهمسرش جدا می شد.
منصورباخودش زمزمه میکرد......چه دنیای عجیبی است این دنیای ما!یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سرازپا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم!
ژاله ومنصور هشت سال دوران کودکی روباهم سپری کرده بودند.


آنها همسایه دیوار به دیوار هم بودند ولی به خاطر ورشکست شدن پدر ژاله اوناخونشون روفروختن تابدیهی هاشونوپرداخت کنن بعدهم اونارفتن به شهرخودشون!
بعدازرفتن اونا منصور چندماهی افسرده شد.
منصوربهترین همبازی خودشواز دست داده بود.
هفت سال از اون روز گذشت تامنصور وارد دانشگاه حقوق شد!
دو سه روزی بود که داشت برف سنگینی می بارید!
منصورکنارپنجره دانشگاه ایستاده بودوبه دانشجویانی که زیربرف تند تندبه طرف در ورودی دانشگاه می آمدن نگاه میکرد.منصور درحالی که داشت به بیرون نگاه میکرد یک آن خشکش زد.
باورش نمیشد که ژاله داشت وارد دانشگاه میشد.
منصورزودخودشوبه درورودی رسوند وتاژاله وارد نشده بهش سلام کرد.
ژآله بادیدن منصورباصدای بلندی گفت:خدای من!منصور خودتی؟!
بعدسکوت میونشون حکمفرماشد.
منصورسکوت روشکست وگفت:ورودی جدیدی؟!
ژاله هم سرشوبه علامت تایید تکون داد.
منصور وژاله بعداز 7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی ازهم جداشدند درخت دوستی که ازقدیم میونشون بود جوانه زد!
از اون روز به بعد منصور وژاله همیشه باهم بودن!
انه همدیگرو دوست داشتند واین داستان در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ.
منصور کم کم داشت دانشگاه رو تموم میکرد وبه خاطر این موضوع ناراحت بود چون بعداز دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطربه محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج دادو ژاله بی چون وچرا قبول کرد.
طی پنج ماه سور وسات عروسی آماده شد ومنصور وژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
یک زندگی رویایی که همه حسرتش رو می خوردند.پول ماشین اخرین مدل شغل خوب خانه زیبا رفتار خوب تفاهم وازهمه مهمتر عشقی بزگ که خانه این زوج رو خوشبخت میکرد!
ولی زمونه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق رو نداشت.
دریک روزگرم تابستان ژاله به شدت تب کرد!منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها ازدرمانش عاجز بودند.آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد ازچندماه ازبین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله روهم برد وژاله کور ولال شد.
منصورچندبارژاله روبه دخارج برد ولی پزشکان انجا هم نتونستند کاری بکنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی میکرد تمام وقت ازادشوواسه ژاله بگذرونه!ساعتهابرای ژاله کتاب میخوندازآینده روشن ازبچه دارشدن براش میگفت!
ولی چندماه بعدرفتارمنصورعوض شدمنصوراز این زندگی سوت وکور خسته شده بود وگاهی فکرطلاق به ذهنش خطور میکرد!!!
منصورابتدابااین افکار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افکارشد وتصمیم گرفت ژاله روطلاق بده.
دراین میان مادر وخواهرمنصورهم آتش بیارمعرکه بودند ومنصور روبرای طلاق تحریک میکردند.
منصوردیگه باژاله نمی جوشید بعدازآمدن ازسرکاریه راست میرفت به اتاقش!

حتی گاهی میشد دوسه روزی با ژاله حرف نمیزد.
یه شب که منصور وژاله سرمیزشام بودندمنصوربعدازمقدمه چینی و من من کردن به ژاله گفت:ببین ژاله یه چیزی رومیخوام بگم!
ژاله دست ازغذاخوردن برداشت ومنتظرشدمنصورحرفشوبزنه...........
منصور ته مونده جراتشوجمع کردوگفت:من دیگه نمیخوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم........
میخوام طلاقت بدم مهریتم.........!!!!
دراین لحظه ژاله انگشتشوبه نشانه سکوت روی لبش گذاشت وباعلامت سرپیشنهادطلاق روپذیرفت.
بعدازچندروز ژاله ومنصور جلوی دفتری بودند که روزی دراونجا باهم محرم شده بودند.ژاله ومنصوربه دفتر ازدواج وطلاق رفتند وبعدازساعتی پایین اومدند درحالیکه رسما" ازهم جداشده بودند.
منصوربه درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد.
وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت وازش خواست تا اونوبرسونه خونه مادرش.ولی درعین ناباورب ژاله دهن بازکرد وگفت:لازم نکرده خودم میرم وبعدهم عصای نابیناهارودور انداخت ورفت.
منصورگیج ومنگ به تماشای ژاله ایستاد!!!!
ژاله هم می دید هم حرف میزد.
منصورگیج بود نمیدونست ژاله چرا این بازی روسرش اورده بود؟!؟!
منمصوربافریدگفت من که عاشقت بودم چراباهام بازی کردی؟منصورباعصبانیت وبغض سوارماشین شد ورفت سراغ معالج ژاله!
وقتی به مطب رسیدرفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر روگرفت وگفت:مرد حسابی من چه هیزم تری به توفروخته بودم؟؟؟
دکتر درحالیکه تلاش میکردیقشواز دست منصور رها کنه منصور روبه آرامش دعوت میکرد!
بعداز اینکه منصورکمی آروم شد دکتر ازش قضیرو جویا شد!
وقتی منصورتموم ماجرارو توضیح داد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسرشما واقعاکور ولال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی وگفتاریش به کار افتاد وسه روز قبل کاملا سلامتیشوبدست آورد!
همونطورکه ماتوضیحی برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.سلامتی اون یه معجزه بود!
منصورمیون حرفای دکتر پرید وگفت:پس چرابه من چیزی نگفت؟؟؟
دکتر گفت:اون میخواست روز تولدتون این موضوع روبه شما بگه......
منصورصورتشومیون دستاش پنهون کرد وبی صدااشک ریخت چون فردای اون روز روزه تولدش بود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:11  توسط Reza  | 

معنی عشق چیست ؟

گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق سوالی ازگروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهای که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود .

سوال این بود : معنی عشق چیست ؟

بیلی – 4 ساله ..... وقتی کسی شما رو دوست داره ! اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده .

زبکا – 8 ساله ..... مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه وناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن .

این عشقه.

کارل – 5 ساله ..... عشق موقعی که دختره عطر میزنه و پسره هم ادکلن ! و دو تای می رن بیرون تا همدیگرو بو کنن ..

کریستی -6 ساله ..... عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:4  توسط Reza  | 

تمام زندگی

 گفت من رو بيشتر دوست داري يا زنگيت را؟

 گفتم زندگي ام را!

 قهر كرد و رفت اما هيچ وقت نفهميد كه خودش تمام زندگي ام بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 15:26  توسط Reza  | 

کاش میشد...

با اینکه از راه دور اومده بود و خسته ی راه بود اما مثل همیشه با انرژی و خوش رویی شروع کرد به تعریف کردن قصه برای کلاغ ها و جیرجیرک ها و کفشدوزک ها. همه دور برکه جمع شده بودند و چنان مشتاقانه بهش چشم دوخته بودند که انگاری میخواستند هر کلمه که از دهنش درمیومد رو بگیرن و پیش خودشون نگه دارن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 15:21  توسط Reza  | 

سخنی از کوروش

از كسانیكه از من متنفرند ممنونم... آنها مرا قویتر می كنند.....

از كسانیكه مرا دوست دارند ممنونم...آنان قلب مرا بزرگتر می كنند....

از كسانیكه مرا ترك می كنند ممنونم... آنها به من می آموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست....

از كسانیكه با من می مانند ممنونم.... آنان به من معنای دوست داشتن را نشان می دهند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 13:32  توسط Reza  | 

عاشق ترین مرد

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم

گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،

جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات

کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر

دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان

خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار

می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به

مادرم و من بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:55  توسط Reza  | 

ماجرای خروج همیشگی حــامــد کمیلـــی

ساعاتی پیش بود که خبر رفتن حامد کمیلی از ایران،دهان به دهان گشت و واکنش های متفاوتی را به دنبال داشت، برای جویا شدن صحت و سقم این ماجرا سراغ برادرش رفتند
. به گزارش کافه سینما برادر کمیلی در این باره گفت: “یک پیشنهاد خارجی برای حامد وجود دارد که اگر حامد بازی در آن را بپذیرد باید برای همیشه خارج از ایران زندگی کند.حامد هنوز از ایران خارج نشده و در حال تصمیم گیری است.
” ظاهرا احتمال ترک کشور توسط کمیلی، بیش از ماندن اش است
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 14:0  توسط Reza  | 

زندگی مثل...

زندگی مثل پیانو است...!

│▌▌▌│▌▌│▌▌▌│▌▌│▌▌▌│▌▌│▌▌▌│▌▌│▌▌▌
└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└└

... ... ... كلیدهای سیاه همان لحظه های اندوه می باشند
... ... ... و كلیدهای سفید لحظه های خوشبختی می باشند...

همه انها باهم بازی می كنند تا موسیقی زیبائی را ارئه بدهند
اهنگ انها فقط با كلیدهای سفید كامل نمی شود...
جه بسا به كار بردن كلیدهای سیاه نیز خوب است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 18:14  توسط Reza  | 

همیشه این گونه بوده!!!

هميشه اينگونه بوده است:
 
 کسي را که خيلي دوست داري،زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.
 
پيش از  آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي  ،  پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان
 
بدهي مثل پروانه اي زيبا ، بال ميگيرد و دور مي شود  ،  فکر مي کردي ميتواني تا آخرين
 
روزي  که  زمين به  دورخود  مي چرخد  و  خورشيد از پشت کو ه ها  سرک مي کشد در
 
کنارش باشي .
 
هميشه اين گونه بوده است:
 
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که
 
حتي ردي از او در خيابان نيست  فکر  مي کردي  ميتواني با  او به همه باغها سر بزني
 
هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ،هنوز ساعتهاي صميمانه اي
 
 بايد با او اشک مي ريختي.
 
هميشه اين گونه بوده است:
 
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن
 
نکرده اي وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ناباورانه او را در کنارت
 
نمي بيني ‌ فکر مي کردي  دست در دست  او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان
 
خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند .
 
هميشه اين گونه بوده است:
 
او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش
 
 ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 18:12  توسط Reza  | 

بزرگ ترین فرشته

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید : (( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟)) خداوند پاسخ داد : ((‌از میان تعداد بسیار فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ایم . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . )) اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه !!!! اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخندی زد ، فـــرشـــتــــه ات برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد ، و تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند ، وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت : فــــرشــــتـــه تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمنه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . کودک با ناراحتی گفت : وقتی که می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟ اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت (( فــــرشــــتــــه ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی )) کودک سرش را برگرداند ، شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند ، چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ فــــــرشــــــتــــــه ات از تو محافظت خواهد کرد ،‌حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . کودک با نگرانی ادامه داد اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فـــــــرشــــتــــه ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود . و در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شود . کودک دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا من باید همین حالا بروم ، لطفاً نام فـــــرشــــتــــه ات را به من بگو ؛ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : (( نام فــــــرشـــتـــه اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مـــــــــــادر صدا کنی )
برچسب‌ها: بزرگترین فرشته
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:18  توسط Reza  | 

امین حیایی خواننده زیرزمینی شد

امین حیایی در فیلم "خودزنی" خواننده زیرزمینی شد. به گزارش باشگاه خبرنگاران؛ حیایی در این فیلم در نقش مردی میانسال به نام «عزیز» ظاهر شده كه استودیویی زیرزمینی دارد و به كار ساخت كلیپ برای موسیقی‌های زیر زمینی اشتغال دارد. او درمقطعی از داستان با كیانوش شخصیت اصلی فیلم در زندان آشنا می‌شود و این آشنایی تا بیرون از زندان هم تداوم پیدا می‌كند. «خود زنی» بر اساس فیلمنامه «احمد كاوری» و به كارگردانی كاوری مقابل دوربین رفته و «اردشیر ایران نژاد» تهیه‌كنندگی آن را به عهده داشته‌است. این فیلم كه در سی امین جشنواره فیلم فجر در بخش «آینه سینمای ایران» نمایش داده خواهد شد. در فیلم خود زنی امیر دلاوری در نقش كیانوش ظاهر شده است. نقش همسر كیانوش هم توسط لعیا زنگنه ایفاء می شود. آتیلا پسیانی،محمد رضا شریفی نیا،نیما شاهرخ‌شاهی، تینا آخوندتبار، نادر سلیمانی، سینا رازانی، امیریل ارجمند، امیر غفارمنش، حسام حمیدی و ... دیگر بازیگرانی هستند كه در این فیلم ایفای نقش كرده اند. خود زنی طی 74 روز در پاییز و زمستان امسال مقابل دوربین رفته و تدوین، ساخت موسیقی و صداگذاری این فیلم به ترتیب از سوی «حسن ایوبی»، «ستار اوركی» و «جهانگیر میرشكاری» انجام شده‌است. برخی از عواملی كه در ساخت این فیلم حضور داشته‌اند، عبارت‌اند از: مدیر فیلمبرداری: محمد تقی پاكسیما، مدیر برنامه ریزی و دستیار اول كارگردان: كامبیز دارابی، طراح صحنه و لباس: طراح صحنه و لباس: داریوش پیرو، مدیر تولید: طاهر امانی، مدیرصدا: حسن زاهدی، طراح چهره پردازی: بابك شعاعی، مدیر جلوه های ویژه: حمید رسولیان، مدیر تداركات: علی رضایی./ی2
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 21:2  توسط Reza  |